پرسش و پاسخ
درمان قطعی وسواس فکری
 

لطفا هرگونه سوالی در مورد درمان قطعی وسواس فکری – اجبار ، درمان قطعی اضطراب و استرس، درمان قطعی فوبیا را در این قسمت مطرح کنید.

تمامی سوالات شما در اولین فرصت ممکن خوانده و سپس پاسخ داده خواهد شد.

798 دیدگاه در “پرسش و پاسخ

  1. ‎سلام آقاى دکتر
    ‎من مادرى دارم که چندین سال درگیر بیمارى روده ( کلوستمى) هست کیسه بهش وصل
    ‎و من و خواهر بزرگتر از خودم و مادر چندین سال خونه پدر بزرگ هستم به خاطر مریضى مادرمون
    ‎حتى مادربزرگ مادرى دچار همین بیمارى شد و الان ٣ سال که فوت شدن
    ‎پدرم از ما جدا شده و خانه مادر خودش میره یه جورایى همون طلاق عاطفى اصلا براى خودش و ما ارزش و وقتى نمیزاره .البته که جدیدا همون زنگم نمیزنه ازما همش انتظار داره

    ‎من از اینکه بخوام برم دکتر و با یک مشت قرص رو برو بشم میترسم .از اینکه وضعیتم از ین بدتر بشه …
    ‎از زندگى خودم افتادم هیچ چیزى منو خوشحال نمیکنه دیگه

    ‎هر چى میرم جلوتر فکرم به هم ریخته تر میشم و هیچ کارى و درست انجام نمیدم و زندگیمو بهم ریخته میبینم مرتب استرس دارم ترس و نگران از آینده فکرم درست کار نمیکنه و به هر درى میزنم کسى وضعیت مو درک نمیکنه فک میکنن طبیعى . افسردگى درد بى درمانى .به نظرم همه خانوادمو درگیر کرده. از کى میتونم کمک بخوام مادر و پدرم اهمیت نمیدن خودمم دل و جراتى برام نمونده .

  2. سلام اقای دکتر در مورد انرژیای منفی کاعنات که شما در ویدعوهاتون گذاشتید میخواستم بگم که مگه هر موجود زنده ای فرکانسی از انرژی نداره پس اون انرژی منفی هم به اون فرکانس برسه ممکنه جذب شه و حتی دعا هم نوعی انرژی مثبته که به خدا فرستاده میشه.پس ما وسواسیون هم با این حساب روزی اون انرژی منفیمون به فرکانس اصلیش میرسونیم با افکار منفی و اتفاق میوفته که عوام هم میگن از هر چی بترسی سرت میاد.این دیدگاه درسته از نظرتون؟😥

    1. سلام
      چرخه وسواس همینگونه عمل می کند و مدام با افکار وسواسی جدید ذهن شما را درگیر می کند.
      دنبال پاسخ برای هر سوالی نباشید و بجای اینکار برای درمان مشکل وسواس خود اقدام کنید

  3. سلام اقای دکتر من ۲۴ سالمه یه سری مشکلات فکری دارم که نمیدونم وسواس هست یا نه مثلاهمیشه جنبه های منفی هر کاریو میبینم و این باعث میشه بیخیال هر کاری بشم 
    به هر جریانی خیلی فکر میکنم
    خیلی کارا دوست دارم انجام بدم ولی اصلا انقدر فکرم خستس یا بیحالم نمیتونم
    یا مثلا میخگام با یکی وارد رابطه بشم میگم اگه داداش داشته باشه اگه مارو ببینن اگه نمیدونم هزار تا چیز دیگه یا اصلا تهش قراره چی بشه.
    یا  اگه یکاری بخوام بکنم مثل بیمترستان بردن مادرم  دوست دارم از زیرش در برم یا دوست دارم بگه خوب شدم نمیخواد بریم. ولی اگه مثلا داداشم همرام باشه مشکلی ندارم
    اعتماد بنفس ندارم همیشه دوست داشتم جسارت داشته باشم نترس باشم ولی کل زندگیم با ترسو محافظه کاری گذشته
    زود عصبی میشم زود بهم بر میخوره از ضایع شدن خیلی میترسم
    زود سرخورده میشم زود نا امید میشم با کوچکترین سختی افکار منفی میاد سراغم.
    اگه با کسی برخورد داشته باشم با کوچکترین بدرفتاری سرخورده میشم و با کوچکترین رفتار خوبی حالم خوب میشه.
    ممنون میشم راهنمایی بفرمایید

    1. سلام
      مشکلات روحی شما میتواند دلایل مختلفی داشته باشد . ولی آنچه که مشخص می باشد شما دچار عزت نفس پایین می باشید و نیاز به آموزش مهارت های اجتماعی دارید . بنده گروه درمانی هایی راتشکیل و مراجعیت را در جهت رفع مشکلاتشان هدایت میکنم . اگر تمایل دارید میتوانید در گروه درمانی ثبت نام بفرمایید . اگر هم تمایل دارید میتوانید بصورت خصوصی وقت مشاوره بگیرید تا مشکلات شما بررسی و رفع گردد .

  4. سلام وقت بخیر
    من مشکل افت فشار هنگام دیدن خون دارم، این همون فوبیای خون هستش؟
    این مساله کاملا قابل درمان هست، درسته؟
    بسیار با این مساله مشکل دارم و همیشه ترس از این دارم که در موقعیتی قرار بگیرم که کسی به کمک احتیاج داشته باشه و نتونم کمک کنم.
    فکر می کنید چقدر زمان نیاز هست برای درمان؟

    1. سلام
      بله درست اشاره کردید . شما فوبیای خون دارید . فوبیای خون کاملا قابل درمان است . طول زمان درمان بستگی به فشردگی درمان و همکاری مراجعه کننده دارد . بنده مراجعی داشتم که در یک جلسه درمان شد . مراجعی هم داشتم که در ۵ جلسه درمان گردید .

  5. من در کودکی دچار تجاوز شده ام….و اکنون مشکلات ناشی از ان گریبان گیر من است… نا امید…منفی نگری خشم فرو خورده…..افسردگی…
    شما میتونین کمک کنین؟در حیطه تخصص شما هست؟

    1. سلام
      شما بدلیل اتفاقی که در کودکی شما افتاده ، احتمال خیلی زیاد دچار هیجانات پس از واقعه و فوبیا شده اید . بله شما باید به یک روانشناس بالینی مراجعه نمایید . لطفا برای درمان مراجعه نمایید .

    2. ‎سلام آقاى دکتر
      ‎من مادرى دارم که چندین سال درگیر بیمارى روده ( کلوستمى) هست کیسه بهش وصل
      ‎و من و خواهر بزرگتر از خودم و مادر چندین سال خونه پدر بزرگ هستم به خاطر مریضى مادرمون
      ‎حتى مادربزرگ مادرى دچار همین بیمارى شد و الان ٣ سال که فوت شدن
      ‎پدرم از ما جدا شده و خانه مادر خودش میره یه جورایى همون طلاق عاطفى اصلا براى خودش و ما ارزش و وقتى نمیزاره .
      جدیدا همون با تلفنم حال مارو نمیپرسه
      ‎من از اینکه بخوام برم دکتر و با یک مشت قرص رو برو بشم میترسم .از اینکه وضعیتم از ین بدتر بشه …
      ‎از زندگى خودم افتادم هیچ چیزى منو خوشحال نمیکنه دیگه
      سه نفر تو زندگیم اومدن
      که نتونستم رابطه درستى با یکشون داشته باشم . براى اولین دوستیم بدجور ضربه خوردم و نتونسنم فواموشش کنم و اذیت شدم
      ‎هر چى میرم جلوتر فکرم به هم ریخته تر میشم و هیچ کارى و درست انجام نمیدم و زندگیمو بهم ریخته میبینم مرتب استرس دارم ترس و نگران از آینده فکرم درست کار نمیکنه و به هر درى میزنم کسى وضعیت مو درک نمیکنه فک میکنن طبیعى . افسردگى درد بى درمانى .به نظرم همه خانوادمو درگیر کرده. از کى میتونم کمک بخوام مادر و پدرم اهمیت نمیدن خودمم دل و جراتى برام نمونده .لطفا اگه میشه یکم منو راهنمایى بدید ممنون🌹🌹🙏🏼

      1. سلام
        فوبیا و ترس شما از درمان و همینطور اضطراب بیش از اندازه شما دلایل مختلفی میتونه داشته باشه
        حوادث و رویدادهای ناراحت کننده ای که در گذشته تجربه کردید و یا افکار وسواسی میتونن منشا اصلی مشکلات شما باشند
        البته جای نگرانی بیشتر وجود نداره چرا که افراد بسیاری مانند شما با همین مشکلات هستند که با پیگیری، موفق به درمان کامل و قطعی شدند
        شما هم در صورت پیگیری مراحل درمان قطعا جزو این افراد خواهید بود
        توصیه می کنیم در اولین فرصت با مراجعه به دکتر روانشناس بالینی خوب در زمینه اضطراب و وسواس ، نسبت به درمان خود اقدام کنید

  6. سلام.آقای دکتر من مداااام از صبح تا شب فکر و خیال میکنم.تاجایی ک انگار دارم با خودم زندگی میکنم.خودم حرف میزنم خودم جواب میدم و کل روز من اینجوری میگذره.تلقین هم ب شدت در من اثر داره….تاجایی که من بخاطر یک ویروس معده تا یک ماه اسهال و تهوع داشتم درحالی که ویروس دوروز اول ازبین رفته بود وادامه ی علائم همش بخاطر تلقین بود 😓بنظر شما علت این همه فکروخیال چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
    گاهی هم پانیک میشم.نفسمم یا میگیره یا قطع میشه و باید یه بزور دستامو ب هم گره کنم تا بتونم از راه خمیازه و یا دهن ب زور نفس بکشم و وقتی اینجوری میشم به مغزم خیلی فشار میاد احساس میکنم مغزم کوچیک میشه و خون جریان نداره .موقع غذا خوردن هم تنگی نفس دارم تاجایی که باید با هر لقمه اول نفس بکشم بعد بخورم.همین تنگی نفس حین غذا بود که استرس منو موقع غذا زیاد کرد و باعث شد فوبیای بلع بگیرم😓علت این تنگی نفس چیه؟؟؟حتی حمام که میرم باید سریع بیام بیروم چون توی مغزم یه اتفاقاتی میافته انگار میخوام جون بدم….دکترم رفتم مدت زیادیه که اس سیتالوپرام میخورم اما دریغ از اندکی تغییر فقط یکم فوبیای بلعم کمتر شده همین….خواهش میکنم کمک کنید.من حضوری نمیتونم بیام😓با این مرضایی که من دارم تلفنی هم فایده نداره😭…چکار کنم؟😭😭

    1. سلام
      درمان فوبیای بلع بصورت حضوری نتیجه موثر تری دارد . اما اگر حتی برای یک جلسه هم که شده ، نمیتوانید بصورت حضوری تشریف بیاوردید با پذیرش هماهنگی نمایید تا بصورت غیر حضوری درمان شما را پیش ببریم .

  7. باسلام.آقای دکتر.من اختلال بلع دارم و حدود یک ساله اس سیتالوپرام میخونم.وقتی زیاد درس میخونم اختلال بلعم بدتر میشه…علت چیه؟آیا باید ب متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنم؟؟؟

    1. سلام
      اختلال بلع ارتباطی به مشکلات مغز و اعصاب نداشته و دارو درمانی نمیتواند این اختلال را درمان کند . شما به این دلیل مشکل بلع دارید که یکبار تجربه خفگی ناشی از گیر کردن غذا یا نوشیدنی و … را تجربه کرده اید و از این به بعد نمیتوانید بدرستی غذا بخورید و حس خفگی به شما ایجاد می کند . برای درمان میتوانید بصورت حضوری مراجعه کنید تا در ۱ الی ۳ جلسه بصورت قطعی و بدون بازگشت اختلال بلع شما را درمان کنم .

  8. سلام اقای دکتر من قبلا به ادرس همین سایت مشکلم رو نوشتم ولی پاک شد تو رو خدا اگه میشه راهنمایی کنید چون واقعا خیلی گذروندن زندگی به این شکل مشکل شده وبزرگ ترین سختی اینکه بقیه این رو یک مشکل نمی دونن و فهموندن به اون ها از همه سخت تر مثلا میگن چه فکری چه طوری عادیه نه بابا مشکلی نیست یکم اراده کنی هیچی نیست
    من حتی قبل مدرسه شب ها دندون هام رو به هم میسابیدم وقتی کلاس اول بودم خیلی میترسیدم توی املا غلط داشته باشم برای همین مامانم رو مجبور میکردم سه چهار بار دیکته بگه همیشه توی کلاس دلگیر بودم ولی واقعا برای اون حالت دلیلی نبود دیگه بفد یک مدت مامان وبابا تصمیم تصمیم گرفتن منو مشاوره ببرن مشاوره وقتی رفتیم بامن کاری نداشت وبیشتر با مامان وبابا حرف زد من کلا بیرون بودم بعد کلاس چهارم بعد عید من یک افسردگی شدید بی دلیل گرفتم مامان میگفت چون از خونه ی مامان بزرگم امدیم دلم برای اونا تنگ شده وقتی دیدن یک حالت ادمه داره دوباره به مشاوره رفتیم اما دلیلی ندید وبازهمین طور گذشت ولی برای اینکه این حالت کمتر بشه سعی میکردن من بیشتر بیرون ببرن یا کلاس ورزش برم
    من کلاس پنجم هم همین طور بودم شبا اصلا نمی تونستم بخوابم واقفا دلیل نبود اولین روز مهر وقتی معلم صحبت میکرد من باز اون حالت رو داشتم ولی خیلی شدید به طوری که هی میگفتم فقط زنگ بخوره برم دستشویی مدرسه تا یکم گریه کنم شاید حالم بهتر شه این دفعه وقتی به مامانینا میگفتم انگار براشون عادی شده بود وفقط میگفت تو خیلی ضعیفی فردا با مشکلات زندگی می خوای چیکار کنی من اون موقعه میگفتم حتما ضعیم دگه الان وقتی فکر میکنم میبینم واقعا من از هیچ کدوم از دوستام ضعیف تر نبودم فقط اون ها این دلهره استرس رو نداشتن من حتی از لحاظ درسی هم ازاون ها کمتر نبودم ولی همین طوری بود که بود
    من تو تابستون پنجم به ششم هم تابستون برای یک چیز کوچک خیلی افسردگی گرفته بودم واون حالت با تومن وجود داشت ولی به دلیل مدرسه نبود وقتی بابا میگفت چی شده مامان میگفت هیچی شهریوره باز مدرسه داره شروع میشه ولی واقعا دلیلم برای مدرسه نبود فقط من اون موقع کلاس تکواندو رفتم وقتی دیدم بچه های کوچک تر از من کمربند بیشتر ناراحت شدم بعد میگفتم میخوام بچه بشم این موضوع انقدر برا من بزرگ بود که اون حالت افسردگی دلگیری وگریه اون موقعه ها حالا بااین شکل شروع شد
    کم کم دیگه تموم شد حتی من کلاس ششم اصلا اون طوری نبودم هفتم هم دیگه فکر کردم تموم شده کلاس هفتم بایکی از بچه ها دوست صمیمی شدیم اون موقعه ماه بهماه بر اساس معدل رتبه بندی میکردن من نفر دوم شدم به خودم گفتم ماه بعد من اولم دوستم هم نااحت بود ازاین موضوع اون سوم شده بود یه جورایی اونم میخواست اول بشه ورقابت زیادی بین ما ایجاد شد ما مینشستم واز اون دختری که اول شده بود بد میگفتیم یه جورایی هر رفتار اون برای ما بد به نظر می رسید یه بار پاش شکست مدرسه نیومد دوستم گفت مدرسه چقدر بدون اون خوش میگذره
    قبل امتحانات ترم چون دوستم با اون دختره دوست شده بود من باهاش قهر کردمما دیگه باهم دوست نشدیم اون کل کلاس یه جوری کرده بود کسی بامن دوست نشه یه جورای برای من خیلی بد بود ولی انقدر که سر نماز میگفتم تورو خدا بیاد دوباره دوست شیم من تنها موندم یه جورای فکر میکردم بقیه بچه ها میگن اون رفت این تنها موند برام سخت بود زنگ تفریح ها تنها باشم برای همین کتابای زبان رومیبردم تا مثلا کسی نگه تنهاست ومیخوندم یه طوری که من دیگه اردو ها رونرفتم از طرف دیگه خیال پردازیم بیشتر شد وهمیشه سعیمیکردم خودم رو تو تصوراتم ادم محبوب جلوه بدم که کلی دوست داره واون دوستمم مثلا ناظاره گره واین حالت در من الانم هست فقط دیگه اون دختره نیست ادما هی عوض میشن این طوری گذشت تا بعد عید که من هر کلمه روصد بار تکرار میکردم تا یاد بگیرم مثلا عربی ۳۰کلمه بود ساعت۲تا ۱۱وقت میگرفت من دیگه کلاس زبانم نرفتم چون وقتم رو میگرفت لابا میگفت برو فقط بشین سر کلاس ولی من وقتی نمی خوندم نمی خواستم برم وقتی امتحانات ترم شد طالعات باز کردم دیدم نمی تونم بخونم اصلاوقتی به بقیه میگفتم میگفتن برا چی نمی تونی ؟
    هر طوربود باداروهایی که مامانم برا طبش قلب خودش تجویز کرده بود خوردم گذشت بابا اصلا نمی خواست دارو بخورم وقتی عمه میگفت دارو بابا میگفت اصلا نه کلاس تابستون رو رفتم کلاس زبان دیدم باز همون طوری شدم وقتی رفتیم لباس مدرسه بگیریم عذاب وجدان شدیدی گرفتم مثل حال همون موقع ها گفتم وقتی من نمی تونم درس بخونم لباسشم نمی گیرم حتی کیف مدرسه هم نمی خواستم ولی بابا وقتی برای خواهرم خرید گفت نمیشه برای اون بخرم برای تونخرم باز انگار فهمیده بودن حالم خوب نیست هی میگفت این طوری نکن وقتی مدرسه شروع شد فقط اولین روز کیف رو بردم بفد جمع کردم گذاشتم بالای کمد حتی اولین روز معلم زبانمونم فهمیده بود حالم خوب نیست ون معلما تغییر نکرده بودن هی میگفت چی شده
    من اون سال هیخودم رو سرزنش میکردم به طوری که صبح از خواب پا میشدم میگفتم تو دیروز چیکار کردی بعد هیچی
    برای همین پنجشنه جمعه به زورم شده کلی درس میخوندم من مشکل تمرکزهم داشتم ولی خیلی شدید تر شده بود برای همین توی امتحان ریاضی برای اینکه اشتباه نکنم خودکارو زیادفشار میدادم عدد را بزرگ مینوشتم برای حفظ کردن هم یک نقطه روی دیوار در نظر گرفتم مقلا به اون مبگم اونم یاد نمی گیری سرش داد میزدم میگفتم دهنم کج کوله میکردم بابا خواهدم بهم میخندیدن ولی من به اونا نمی گفتم چرا این طوری میکنم چون واقعا میگفتن مشکلی نیست ومنم به این نتیجه رسیدم که مشکل وکم کاری از خودمه ولی بخدا نسبت به دوستام اصلا کم کاری نمی کردم اینطوری نهم وهشتم گذشت من هر ترم نفر اول شدم ولی چه جورب قبل هر امتحان گریه میکردم واز اینترنت کلی دعا افزایش تمرکز دلهره اینا میخوندم بهد میگفتم اگه اول بشم دوروز روزه میگیرم من دهم رو نمونه قبول شدم ورفتم (فقط یک چیزی سطح مدرسه ما با این مدرسه فرق نمی کنه ودلیل استرس من این مدرسه نیست )
    ماه اول با همون روش گذشت و من نمره های خوب با روش سخت به طوری که طی دو سال مشکل شدید گوارش داشتم هر روز صبح معده درد داشتم یه بار به خودم گفتم من که دیگه لازم نیست حتما اول شم الانم دوستای پارسالمم نیستن که نگران اونا باشم باروش عادی بخون یه مدت دیگه به همین روش عادت میکنی تموم میشه ولی نه تنها به همون روش عادی نتونستم حتی با روش خودمم نشد
    برای من خیلی سخت بود که یکی خیلی راحت باشه وسختی های منم نکشه دهم با سختی گذشت تابستون دهم گفتم یا خوب میشم یا اصلا نمی خونم ولی اصلا خوب نشدم یازدهم هم که شروع شد اوایل باروش جدید تصویر سازی مثلا میگفتم چشم از سه کره هم مرکز تشکیل شده یه توپ سه لایه در نظر میگرفتم یه مدت دیگه نخوندم مامانم میگفت چرا بهش میگم میگه تو تنبلی نمی خوای بخونی وگرنه برای همه سخته واقعا نمیدونم چیکار کنم وقتی کسی توی تلوزیون میبینم یا اینا که به اون چه که من میخوام رسیده دوباره اون حالت خیلی بد رو احساس میکنم تو رو خدا اگه یه راهی هست به من بگین برای من خیلی سخته به اینکه توی کنکور هیچ کاری نمی تونم بکنم و از هیچی قبول نمیشم برای همین هر وقت نماز میخونم میگم من روبکش به خدا راضی نیستم حتی زندگی کنم

    1. سلام
      شما دچار وسواس فکری هستید . همین وسواس فکری هستش که باعث کمالگرایی شما شده و دوست دارید همه چیز تمام و کمال بدون نقص انجام شود . شما تا زمانی که مشکل وسواس فکری تان بصورت ریشه ای از بین نرود و درمان نشوید در ادامه تصمیمات و تلاش ها نیز دچار شک و انجام کارهای اضافی و وقت گیر می شوید و همین اعمال اجبارگونه سرعت عمل شمارا می گیرد . با توجه به مسائلی که از کودکی تعریف کردید شما از کودکی علائم وسواس را داشته اید و متاسفانه در همان سال اولیه تشخیص درستی نسبت به مشکل شما گذاشته نشده است . اکنون سوال اینجاست که چه باید کرد ؟ شما باید بصورت حضوری مراجعه کنید تا یک مشاوره بالینی از شما گرفته شود و تست وسواس و … از شما گرفته شود تا شدت و نوع افکارها و اجبارهای وسواسی تان مشخص شده و سپس یک برنامه درمانی برایتان طرح شود . تیم درمانی وسواس بنده میتواند شما را تا زمان ریشه کن کردن وسواس و از بین رفتن آن پشتیبانی کند . لطفا برای وقت مشاوره حضوری از طریق پذیرش اقدام نمایید .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *